سيد صادق سجادى

325

تاريخ برمكيان ( فارسى )

بيعت را معترف خواهد گشت كه او فضل را از جان خود عزيزتر مىدارد . و چون فضل را از پيش او بيرون آرى ، باز بر يحيى روى و او را بگويى كه من فضل را بكشتم تا در آن حالت صعب بينى كه او چگونه شود « 1 » . مسرور گويد كه من دويم بار بر يحيى رفتم « 2 » و پيغام خليفه به تأكيد تمام گزاردم . او چون بر سخن اول خويش اصرار « 3 » نمود ، من دست فضل بگرفتم تا از پيش يحيى بيرون آرم « 4 » . فضل و يحيى هر دو بگريستند و فضل در پاى پدر افتاد و وداع كرد و بحلى خواست « 5 » . از گريه و زارى ايشان از آسمان و زمين خروش برخاست و منكه دشمن ايشان بودم دلم به درد آمد در گريه افتادم « 6 » . يحيى مرا گفت اى مسرور تو مىدانى كه من خبر از آن تهمت ندارم و معذلك اگر گناه كرده‌ام مرا بكش . پسر من چه گناه كرده است كه بر او اين ظلم روا مىدارى ؟ اميدوارم كه حق سبحانه و تعالى داد من از تو « 7 » و از آن كس كه ترا اين‌چنين فرموده است بستاند . مسرور گفت كه تو چندين سال وزير خليفه بودى . نازكى مزاج و درشتى طبع او نيكو مىدانى . اگر آنچه فرموده است بجا نياورم مرا با خيل خانه و توابع زنده نگذارد . اين بگفت و فضل را از پيش يحيى گرفته بيرون آورد . يحيى از اضطراب نزديك بود كه هلاك شود « 8 » . مسرور مىگويد چون فضل را بيرون آوردم « 9 » و در پاى او « 10 » شلوارى براى ستر عورت او گذاشتم ، درين اثنا فضل گفت اى مسرور پيغام جهت امير المؤمنين دارم بخواهى گفت ؟ مسرور گفت چرا نخواهم گفت ؟ فضل گفت « 11 » خليفه را بگو كه نتيجهء آن عهود و مواثيق اين بود ؟ هر چه با زنان و فرزندان من « 12 » خواهى كرد ، يقين دان كه با زنان و فرزندان تو همان خواهند كرد .

--> ( 1 ) . ك : تا در آن حالت صعب او چه گويد . ( 2 ) . ك : در رفه ( رقّه ) ؟ رفتم . ( 3 ) . ك : اقرار . ( 4 ) . ك : از پيش او بيرون رفتم . ( 5 ) . ل : - و بحلى خواست . ( 6 ) . ك : دشمن . . . بودم زارزار بگريستم . ( 7 ) . ك به جاى « پسر . . . از تو » دارد : پسر من هيچ گناه نكرده است اين‌چنين مكابره خداى تعالى هرگز روا ندارد و انصاف من از تو . ( 8 ) . ك : يحيى غرق درياى گريه و خونابه شد . ( 9 ) . ك : بيرون آوردم و در گوشه‌اى بردم و دست و پاى او بستم و جامه از تن او بيرون كردم . ( 10 ) . ل خوانده نشد . ( 11 ) . ل : - فضل گفت . ( 12 ) . ك : خليفه را بگوى كه عهدها كه كرد ( كذا ) با ما همه شكستى ، اكنون زنان و فرزندان ما ماندند . هرچه با ايشان .